به مدینه خبرِ سوختنش را نبَرید؛ حضرت زینب (س)؛ حسن لطفی :: کیمیا

کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم


کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم

تاریخ امروز
کیمیا

سلام
۱. کیمیا -از سال ۱۳۸۴ تا حالا- دیگر تبدیل به مرجعی شده برای تمام کارهایی که در دنیای مجازی و بعضا غیرمجازی انجام می‌دهم که خیلی هم زیاد است. امیدوارم روز به روز بیشتر شود به همراه برکت.
۲. اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات استفاده کنید؛ ضمنا از کلمات کلیدی یا همان تگ‌ها هم غافل نشوید. برای دسترسی به نام شاعران و دسته‌بندی اشعار آیینی از منوی بالای صفحه استفاده کنید.
۳. وجود شعر از شاعران مختلف در کیمیا -چه آیینی و چه غیر آن- لزوما به معنای تایید محتوا یا -احتمالا- گرایش فکری خاص شاعر نیست. اینجا در واقع دفتر شعر من است. سعی می‌کنم هر شعری که می‌خوانم را در آن ثبت کنم. در واقع این‌ها انتخاب‌های بنده نیست، فقط اشعاری است که می‌خوانم. سعیم بر این است که حتی‌المقدور شعرهایی که شاعرش ناشناس است را ثبت نکنم.
۴. اگر علاقه دارید شعرتان در کیمیا ثبت شود، بنده با افتخار در خدمتم؛ اثرتان را یا یک قطعه عکس از خودتان -جسارتا با حفظ شئونات- در اندازه‌ی ۱۵۰ در ۴۰۰ پیکسل به ایمیل kimia514@gmail.com یا آی‌دی تلگرامی @naser_doustali ارسال کنید.
فعلا همین
یاعلی

حمایت می‌کنیم
دنبال چی می‌گردید؟
پیگیر کیمیا باشید
بخش‌های ویژه
نیت کنید و هم بزنید
به کیمیا چه امتیازی می‌دهید؟
آخرین نظرات
  • ۱۱ آبان ۹۹، ۲۲:۴۷ - محمد مسلم نژاد
    موافقم
کپی‌رایت

به مدینه خبرِ سوختنش را نبَرید؛ حضرت زینب (س)؛ حسن لطفی به مدینه خبرِ سوختنش را نبَرید؛ حضرت زینب (س)؛ حسن لطفی

چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ق.ظ

 حسن لطفی

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

به مدینه خبرِ سوختنش را نبَرید

آه در سایه بیایید تنش را نبرید

پیشِ او نامِ حسین و حسنش را نبرید

از روی سینه‌یِ او پیرهنش را نبرید

بگذارید که راحت بدهد جان زینب

 

هر چه کردند نسوزد دَمِ آخر که نشد

یا کمی کم بشود گریه‌یِ خواهر که نشد

یا به عباس نگوید غمِ معجر که نشد

یا نخواند نَفَسی روضه‌یِ حنجر که نشد

چه پریشان شده امروز، پریشان زینب

 

بی‌نَفس مانده و بالایِ سرش نیست کسی

رو به قبله شده و دور و برش نیست کسی

تا بگیرند زیرِ بال و پَرش نیست کسی

یا بگیرند خبر از جگرش نیست کسی

زیرِ لب داشت حسینیم سَنَ قوربان زینب

 

یادش اُفتاد خودش دید پرش را بُردند

دیر آمد سرِ گودال سرش را بُردند

با سرِ نیزه‌یِ سرخی پسرش را بُردند

زودتر از زن و بچه خبرش را بُردند

می‌دَودَ در وسطِ خیمه‌ی سوزان زینب

 

یک طرف داشت سنان باز سنان را می‌زد

یک طرف حرمله هم پیر و جوان را می‌زد

همه‌ی قافله را دخترکان را می‌زد

جای شلاق به تن، چوبِ کمان را می‌زد

تک و تنها شده با جمعِ یتیمان زینب

 

چه کند، مادری از طفل نشان می‌خواهد

کودکِ بی‌رَمَقی تکه‌یِ نان می‌خواهد

دختری آمده از عمه توان می‌خواهد

راه‌رفتن به رویِ آبله جان می‌خواهد

می‌رود تا برسد گوشه‌ی ویران زینب...

 

حسن لطفی

 

 

* منبع: وبلاگ حسینیه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هدایت به بالای صفحه