دلم تنگ است بهر دیدن روی تو مادر جان؛ حضرت زهرا (س)؛ ناصر زارعی (سائل) :: کیمیا

کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم


کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم

تاریخ امروز
کیمیا

سلام
۱. کیمیا -از سال ۱۳۸۴ تا حالا- دیگر تبدیل به مرجعی شده برای تمام کارهایی که در دنیای مجازی و بعضا غیرمجازی انجام می‌دهم که خیلی هم زیاد است. امیدوارم روز به روز بیشتر شود به همراه برکت.
۲. اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات استفاده کنید؛ ضمنا از کلمات کلیدی یا همان تگ‌ها هم غافل نشوید. برای دسترسی به نام شاعران و دسته‌بندی اشعار آیینی از منوی بالای صفحه استفاده کنید.
۳. وجود شعر از شاعران مختلف در کیمیا -چه آیینی و چه غیر آن- لزوما به معنای تایید محتوا یا -احتمالا- گرایش فکری خاص شاعر نیست. اینجا در واقع دفتر شعر من است. سعی می‌کنم هر شعری که می‌خوانم را در آن ثبت کنم. در واقع این‌ها انتخاب‌های بنده نیست، فقط اشعاری است که می‌خوانم. سعیم بر این است که حتی‌المقدور شعرهایی که شاعرش ناشناس است را ثبت نکنم.
۴. اگر علاقه دارید شعرتان در کیمیا ثبت شود، بنده با افتخار در خدمتم؛ اثرتان را یا یک قطعه عکس از خودتان -جسارتا با حفظ شئونات- در اندازه‌ی ۱۵۰ در ۴۰۰ پیکسل به ایمیل kimia514@gmail.com یا آی‌دی تلگرامی @naser_doustali ارسال کنید.
فعلا همین
یاعلی

حمایت می‌کنیم
دنبال چی می‌گردید؟
پیگیر کیمیا باشید
بخش‌های ویژه
نیت کنید و هم بزنید
به کیمیا چه امتیازی می‌دهید؟
آخرین نظرات
  • ۸ آذر ۹۹، ۱۰:۰۶ - ناصر دوستعلی
    احسنت :)
  • ۸ آذر ۹۹، ۱۰:۰۵ - ناصر دوستعلی
    خوندین
  • ۱۱ آبان ۹۹، ۲۲:۴۷ - محمد مسلم نژاد
    موافقم
کپی‌رایت

متاسفانه از این شاعر تصویری یافت نشد.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

دلم تنگ است بهر دیدن روی تو مادر جان

منم زینب اسیر خلق نیکوی تو مادر جان

 

به جای فضه آوردم برت آب وضویت را

که شاید بار دیگر بنگرم روی تو مادر جان

 

مگر این چارساله دخترت هم گشته نامحرم

نباید چون که بیند روی و گیسوی تو مادر جان

 

نمی‌گیری مرا در بر دگر؟ دل‌تنگ آغوشم

دلم خواهد نهم سر را به زانوی تو مادر جان

 

نگر چندیست گیسویم نگشته شانه با دستت

معطر کی شود زلف من از بوی تو مادر جان؟

 

دلم خون است و دیگر طاقتی بر این دلم نبود

شوم کی با خبر از سرّ پهلوی تو مادر جان

 

نمی‌گوئی به زینب راز خاکی‌گشتن چادر

بگو تا که شوم هم درد و دلجوی تو مادر جان

 

حسن چندیست محزون و به خود از درد می‌پیچد

خبر دارد مگر از سرّ ناگوی تو مادر جان

 

دلم خوش بود، محسن آید و هم‌بازی‌ام گردد

چه بُد جرمش که پرپر گشته در کوی تو مادر جان

 

پدر با چشم مضطر حال و احوال تو می‌پرسد

مگردان رو ز او آید چو رو سوی تو مادر جان

 

نگر بابا غریب است و تسلایش تو می‌باشی

بسوزد قلب او این‌گونه با خوی تو مادر جان

 

حلالم کن اگر بهرت عصائی ناتوان بودم

دعا کن تا بمیرد دخت دل‌جوی تو مادر جان

 

بود بر (سائل) این عقده که روزی مادرت خواند

قبولش کن شود قربان‌گهش کوی تو مادر جان

 

ناصر زارعی (سائل)

 

 

* منبع: سایت آستان وصال

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هدایت به بالای صفحه