CSS Menu Expand Css3Menu.com

کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم

قالب فارسی
بنر 7

کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم

منوها بازشونده هستند، کلیک کنید!
کیمیا

سلام
۱. کیمیا -از سال ۱۳۸۴ تا حالا- دیگر تبدیل به مرجعی شده برای تمام کارهایی که در دنیای مجازی و بعضا غیرمجازی انجام می‌دهم که خیلی هم زیاد است. اگر فقط برای خواندن چرندیات بنده اینجا آمده‌اید، یا دست‌نوشته‌ها را از منوی وبلاگ ببینید یا به این آدرس سر بزنید: ndoustali.blog.ir
۲. اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات استفاده کنید؛ ضمنا از منوی آبشاری و مخصوصا کلمات کلیدی یا همان تگ‌ها هم غافل نشوید. برای دسترسی به نام شاعران و دسته‌بندی اشعار آیینی از زیرمنوی به بهانه‌ی شعر استفاده کنید.
۳. وجود شعر از شاعران مختلف در کیمیا -چه آیینی و چه غیر آن- لزوما به معنای تایید محتوا یا -احتمالا- گرایش فکری خاص شاعر نیست. اینجا در واقع دفتر شعر من است. سعی می‌کنم هر شعری که می‌خوانم را در آن ثبت کنم. در واقع این‌ها انتخاب‌های بنده نیست، فقط اشعاری است که می‌خوانم. سعیم بر این است که حتی‌المقدور شعرهایی که شاعرش ناشناس است را ثبت نکنم.
۴. اگر علاقه دارید شعرتان در کیمیا ثبت شود، بنده با افتخار در خدمتم؛ اثرتان را یا یک قطعه عکس از خودتان -جسارتا با حفظ شئونات- در اندازه‌ی ۱۵۰ در ۴۰۰ پیکسل به ایمیل kimia514@gmail.com یا آی‌دی تلگرامی @naser_doustali ارسال کنید.
فعلا همین
یاعلی

بخش‌های ویژه
می‌خواهم کمک کنم
به کیمیا چه امتیازی می‌دهید؟
آخرین نظرات
  • ۳۰ مرداد ۹۸، ۱۳:۱۵ - ارام
ترجمه‌ی کیمیا به دیگر زبان‌ها
لوگوها
امکانات
مجوز کرییتیو کامنز
محتوای کیمیا توسط ناصر دوستعلی تحت مجوز Creative Commons ارجاع-غیرتجاری-انتشار یکسان 4.0 بین‌المللی قرار دارد.

مشکل از کجاست آیا؟! [بازنشر از 24 آبان 1384]

يكشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۰۷ ق.ظ

این متن رو تو نوشته‌های قدیمی (یعنی تقریبا سال‌های اول وبلاگ‌نویسی) پیدا کردم، ازش خوشم اومد، دلیلشو نمی‌دونم اما دوستش داشتم. چه قلم‌فرسایی‌هایی می‌کردم و خودمم خبر نداشتم، والاااا! بینید چجوریاس؟

 

سلام

می‌دونی مشکل من و تو چیه؟ مشکل ما اینه که «خودمون» رو گم کردیم و فکر می‌کنیم باید بیرون از خودمون و تو این دنیا دنبالش بگردیم در حالی که:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

ببین! در گوشِت می‌گم که کسی متوجه نشه. خداییش ته (إند، آخر) بی‌همّت‌هاییم. حوصله‌ی هیچ‌کاری رو نداریم و فقط صدای ناله‌مون میاد (راستی! شما که داری ناله می‌زنی یه زحمتی بکش به جای منم ناله بزن!).

قبول کن دیگه! اینجا که غیر من و تو کسی نیست. دروغ می‌گم؟ حرف ناحسابی می‌زنم؟ یکی نیست بگه ننه‌جان! اول باید بگردی تا خودتو پیدا کنی. «تو»یی که این وسط گم شدی. داداشی! اگه خودتو پیدا کردی باقی چیزا خودشون میان جلو و خودشونو بهت معرفی می‌کنن تا برگه‌ی مرخصی بگیرن و از پادگان بزنن بیرون؛ آخه دیگه اون موقع اونان که اسیر و گوش به فرمان توان نه تو اسیر اونا!

ای خدا! چرا همت راه رفتن رو ندارم؟ چرا انقدر تنبل شدم؟ چرا حال هیچ‌کاری رو ندارم؟ چرا همه‌ش گناه‌مو می‌ندازم گردن یکی دیگه؟ ای خدا!! اینجاست که احساس چگونگی به آدم دست می‌ده! وقتی یه نگاه به اطرافیان خودم می‌ندازم مثل دوستان و آشنایان، می‌بینم که همه‌مون همین‌جا لنگ می‌زنیم که یا حواس‌مون نیست و یا خودمونو به حواس‌پرتی زدیم. مثل من که کم مونده «خون‌خامه»(1) ببرتم مریض‌خونه!

ممکنه یکی داد بزنه و مشکلات جامعه رو وسط بکشه. کمبودهای مختلف اقتصادی و فرهنگی و باقی چیزا رو. آره! منم به این چیزا فکر کردم. اما هر چی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که: درسته که نمی‌شه نقش جامعه و... رو انکار کرد و واقعا این چیزا مولفه‌های تاثیرگذارن، ولی آخر کار خود خودمونیم؛ ماییم که می‌تونیم شرایط رو، هر چقدر سخت هم که باشه تغییر بدیم.

به اطرافت یه نگاه بنداز! چند نفر رو می‌شناسی که تو این شرایطِ به قول ماها نابسامان، دارن با خوبی و عشق و صفا و صمیمیت با خودشون و خداشون و خونوادشون زندگی می‌کنن؟ جسم‌شون سر تا پاشون مریضه اما «خدا رو شکرِ» از ته دل، از دهن‌شون نمی‌افته. نون ندارن شب جلو زن و بچه‌شون بذارن ولی تا بخوایی انقدر قشنگ زندگی می‌کنن که آدم یه‌جورایی حسودیش می‌شه که... . اوه! چقدر از این نمونه‌ها می‌خوای برات بیارم؟ می‌دونم که خودتم خیلیاشونو می‌شناسی.

اصلا رفیق جون! یه کلام ختم کلام: خداییش تا حالا فکر کردی به درد کجا می‌خوری؟ و اگه اینو می‌دونی (بابا! دمت گرم!) به سمتش حرکت کردی تا بهش برسی؟ بسه! پاشو برو واستا جلو آیینه و خودتو نیگاه کن؛ خودِ خودتو! یه‌نموره فکر کن! اینو جدی می‌گم: اگه به نتیجه‌ای رسیدی ما رو هم بی نصیب نذار! منتظر حرفات هستم.

تا بعدا، یاعلی

 

 

1. جناب‌شان آقای اسماعیل مصفا هستن که اون وقت‌ها با اسم خون‌خامه در کیمیا می‌نوشتن و من با ایشون تو نوشته‌هام خیلی شوخی می‌کردم. خدایشان به سلامت دارد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
مهم! با توجه به اینکه امکان پاسخ به نظرات خصوصی وجود ندارد لذا در صورت تمایل برای دریافت پاسخ، نظر خود را به صورت خصوصی ارسال نفرمایید. با تشکر!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی








هدایت به بالای صفحه